تبليغاتX
یادداشت های ونیز
 

خسته از کارروزانه،در هوایی غم انگیز،زیر ابرهای تیره و خشم آلود چون همیشه با پای پیاده از کنار ساحل سنگی دریای آدریاتیک از کمپ سان مارکو خرامان خرامان به سوی خانه می روم.رمقی برای خیز کردن ندارم.

دراین یگانه شهر دریایی منی که ازپس کوه قاف می آیم باز دوباره دلم هوای کوهستان کرده. اما از لای کوچه های پیچ در پیچ این شهر شیطانی جستجوی قله های آلپ کاری بیهوده است.

+ نوشته شده در  2008/10/6ساعت 8:29 PM  توسط احسان احسانی  | 

La Principessa Irlandese

Nella stanza buia e nel cuore dell'oscurità della notte, la donna, rilassata sotto le coperte, si era distesa da un lato del letto. L'uomo si sfilò i vestiti e s'infilò sotto le lenzuola. Trascorse un'attimo di silenzio. La donna iniziò a parlare. L'uomo non riusciva a ricordarsi le parole che la donna gli diceva e forse non le sentì nemmeno. L'uomo rispondeva alla donna, ma non comprendeva neppure quel che diceva. Il silenzio riprese a regnare. Cupo e silenzioso il cuore dell'uomo prese a pulsare. Il sonno scomparve dai suoi occhi ed egli si ritrovò in preda al proprio desiderio; decise di passare le proprie mani fra le ciocche fatate della donna, accarezzandole. Sentiva il pulsare forte del proprio cuore: tutu tutu tutu!

Era come se sentisse anche il cuore di lei, pulsare forte come un tamburo.

Il suono dei respiri della donna, che diventavano man mano più intensi – nel modo in cui sospira il vento – rimbombava nelle sue orecchie.

Il mescolarsi del suono dei respiri con il pulsare di entrambi i cuori produceva una particolare composizione che ricordava la musica orientale tradizionale. Le orecchie dell'uomo non potevano sopportare più quella musica. Era come se i loro cuori si lamentassero; urlavano ed i loro sospiri uscivano come quelle di un neonato. Ra come se i loro cuori piangessero. L'uomo, completamente sudato, percepì l'odore umido del corpo della donna, che era sdraiata a pochi centimetri di distanza.

Forse i loro cuori piangevano e, sotto forma di gocce di sudore, le lacrime scivolavano dai loro corpi. L'uomo non ebbe più la forza di resistere  a questa situazione. Due, tre volte provò a sollevarsi per far calmare il suo cuore, ma ormai del suo corpo tutto s'era risvegliato. Gli occhi, il cervello, le orecchie, le mani e i piedi. Le membra dell'uomo erano in quello stato in cui esteriormente irradiano felicità, con nervosismo si distendono e si contraggono.

L'uomo si ricordò all'improvviso, la principessa irlandese. Pian piano tutte le parti, ormai allentate, del suo corpo, s'addormentano. Il suono, simile alla musica orientale tradizionale, lentamente s'acquieta.

L'istante successivo si sente il rumore dell'uomo nel cuore dell'oscurità della camera.

 

+ نوشته شده در  2008/10/4ساعت 2:35 AM  توسط احسان احسانی  | 

 

در اتاقی خاموش، در دل تاریکی شب زن در یکطرف تخت زیر پتویش به آرامی لمیده بود. مرد لباس هایش را از تن کشید و به زیر پتویش رفت. لحظه ای به سکوت گذشت. زن شروع به صحبت کرد. مرد حرف ها ی زن را هرگزبه خاطر نمی آورد و شاید اصلا نمی شنید. مرد جواب زن را می داد اما یادش نمی آمد چه می گفت. دوباره سکوت حاکم شد. خاموش و ساکت.

قلب مرد به تپش آمد. خواب از چشمانش پرید و درگیر و دار با میل شهوانی اش، خواست دستانش را لای زلفان پریشان زن برده نوازششان دهد. مرد صدای قلبش راکه به تندی میزد می شنید: تاپ تاپ، تاپ تاپ

انگار صدای قلب او را که چون طبل می کوبید نیزمی شنید. صدای نفس های زن که سنگین شده بود مانند زو زوی باد در گوش مرد می پیچید.آمیختن صدای قلب و نفس های هردو ترکیبی خاص شبیه موسیقی سنتی شرقی آهنگ می کرد.

گوش های مرد تاب و تحمل آن موسیقی را نداشت. انگار قلب های هردومی نالیدند، داد میزدند و در قالب نفس هایشان زجه زده خارج می شدند.انگار قلب هاشان گریه می کردند. مرد که عرق کرد بود بوی خیسی بدن زن را نیزحس کرد که درفاصله چند سانتی متری اوخوابیده بود.

شاید قلب هایشان می گریستند که به شکل قطره های عرق از تنشان می چکید. مرد دیگر تاب این وضعیت را نداشت، دو سه بار خود را پهلو به پهلو کرد تا قلبش آرام گیرد. اما حالا دیگر همه اعضای بدنش نیز بیدار شده بودند.

چشمها، مغز، گوش ها، دست ها و پاها. بعد مرد یادشاهزاده ایرلندی افتاد.کم کم تمام اعضای تنش سست شده، به خواب رفتند. صدای شبیه موسیقی شرقی هم کم کم آرام گرفت.

لحظه ای بعد صدای خرخر مرد در دل تاریکی اتاق به گوش می رسید.

+ نوشته شده در  2008/9/24ساعت 8:26 PM  توسط احسان احسانی  | 

 

سرد است هوا

و دراین نیمه شب خاموش

توی ناز پتوی آبی رنگم

که سردی رنگش

گرمایی وصف ناشدنی دارد

می جنبم 

آنرا از روی پاهایم پس می زنم

سردی و تازگی

پوست بدنم را نوازش می دهند

هردو پایم

روی صندلی چوبی 

یکی به چپ

و یکی به راست

نگاهم به سوی تابلویی

که شاهزاده ایرلندی

دوماه پیش

وقتی روی این صندلی

نشسته بود

و پرتره ای ازمن می کشید. 

 

+ نوشته شده در  2008/9/18ساعت 3:42 AM  توسط احسان احسانی  |